آدم های ساده را دوست دارم!
همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند!
همان ها که برای همه لبخند دارند!
همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند!
آدم های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت ها تماشا کرد؛
عمرشان کوتاه است!!
بس که هر کسی از راه می رسد
یا ازشان سوء استفاده می کند!
یا زمینشان می زند!
یا درس ساده نبودن بهشان می دهد!
آدم های ساده را دوست دارم!
بوی ناب “ آدم ” می دهند!!
آسمانم ابری ست
دستهایم خالی
دشت آمالم پر از قاصدک است
چشم به راه نسیم
تا بیاید از دور
وبیاردخبری از نور
چشم هایم به تمنا بارید
شا نه هایم لرزید
دست بی رحم زمان دزدکی سیبم را چید
علی یعنی حدیث عشق خواندن
شبی در بستری با عشق خفتن
علی یعنی صفا یعنی هدایت
برای مسلمین یعنی شفاعت
علی نور یقین نور هدایت
برای مصطفی مهد شجاعت
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
زمین نیز با علی آشناست
گویی گلنگ های علی را می شناسد
قلبش را می فشارد
واز شوق او عمق وجودش تر می شود
گویی آب نیز علی را می شناسد
بی تاب وبی صبرانه بر قدوم علی بوسه می زند
وعلی چاه را به میهمانی دلها دعوت می کند
(میلاد مولایم علی (ع) را به پیشگاه امام عصرو روز پدر رو به تمام بابا های دنیا تبریک می گم
مولایم با حضورت مردانگی واستواری را به مردان این سرزمین یاد دادین)
در سکوتی سرد و خاموش
نیت سرد یک انسان
پستی اعمال انسان
می کند اضلال روشن
کاش میشد چاره ای کرد
کودکی که شاد می زیست
اشک هایش پاک می کرد
راه شیطان بسته می شد
خانه غم دیدگان عاری از فریاد می شد
(به امید پیروزی دلشکسته گانی که زیر چکمه های پول وقدرت له میشن)
دریا پر از شوق است
باران پر از پاکی
در عمق این دریا
ماهی دلتنگ است
دلتنگ عشقی که جا مانده است در رود
رودی که کم اب است
دریا بدون او زندان پر درد است
بی تابی باران
درمان این درد است
کودکی ژنده پوش و بینوا
کس نداشتش اندکی مهرو وفا
هر کجا می رفت
می گفتن دورش کنید
از صمیمیت محرومش کنید
او را باید که نفرینش کنید
از بدیها هر چه باد تقدیمش کنید
کودک معصوم وبی یارو پناه
عاری از هر گونه زشتی وگناه
کودک را بود دلی پر رمز وراز
صورتی داشت همچون هور وماه
درپلیدی ها گم گشته بود
در پی انسانیت او رفته بود
کودک نا امید و خسته وار
تکیه داد بر درختی استوار
بر درختی که با او مهربانی می کند
با کودک آواره بازی می کند
وقتی غر شادی شد سیرش می کند
خوبی را عیان از نا پاکی می کند
اونشان رحمت معبود گشت
کوک را با عشق هم آغوش کرد
کودک فهمید همچو درختی باید ببود
ریشه در خاک و سر بر دامن آسمان باید نمود
می کنم ناله ز هر بی خبری
بی خبر عاشق شدن
و تنها ماندن
بی خبر دل دادن و
بی دل ماندن
بی خبر بازیچه شدن
در تمنای خیال
بی خبر رفتن و
دل را به حوادث دادن
اشک چشمان مرا
چه کسی خواهد دید
جه کسی می فهمد
تنهایی تلقین شده به مادر را
تو این دنیای پر از بی خبری
التهاب سبزه های تشنه را
التماس رود لب خشکیده را
که سراغ از ابر باران می گرفت
تا بگیرد جان ز زلف آسمان
من اشک پروانه را در مرگ گلها دیدم
سرخی خاک را از زردی گل بوته ها را دیدم
تازیانه های بی شرمانه خورشید را
بر روح بلند زندگی را دیدم
آسمان بشکن بغض را گریه کن
گریه کن تا بگویی مهربانی زنده است
زندگانی باز هم سر زنده است
دل داده ام و او دل نمی خرد
سر داده ام و او سر نمی خرد
مست نگاهش شده ام
دریغا که او نگاهم را به پشیزی نمی خرد
مجنونش شدم او لیلی ام نشد
نجوا کردم ولی جوابم نمی دهد
اخر به کدامین گناه به دارم کشیده است
گویند دلی را که سیاه است او نمی خرد
تک درخت مانده به باغ
سالها غرق دعاست
سالها در اوج وفراز
هدیه داده است شادی رو به باغ
همدش جوی ابی استکه
باران کندش پر تر وتاب
روی تک شاخ بلندش
کفتری برده پناه
دختری پایین دست
منتظر بر لب اب
سیبها غلط کنان می ایند
دخترک با شورو شعف
سیبها در سبدش می چیند





